به گزارش مفدا، یازدهمین جشنواره بینالمللی «سیمرغ» با شعار «هرخانه، یک پایگاه سلامت» و با هدف گسترش و ترویج فرهنگ اسلامی-ایرانی و ترویج فرهنگ سلامت با بهرهمندی از ابزار هنر و شناسایی و رشد استعدادهای فرهنگی و هنری دانشجویان و نخبگان جامعه در ماههای آتی برگزار میشود و علاقهمندان میتوانند در پنج بخش تئاتر، فیلم، ادبی، هنرهای تجسمی و موسیقی در این جشنواره شرکت کنند و محدودیتی برای شرکت متقاضیان در رشتههای مختلف وجود نداشته و عموم علاقهمندان میتوانند در این جشنواره شرکت نمایند.
جشنواره فرهنگی هنری سیمرغ یک جشنواره بینالمللی است که ده دوره از برگزاری آن میگذرد. این جشنواره با میزبانی وزارت بهداشت برگزار میشود و در کنار بخش اصلی ویژه دانشجویان علوم پزشکی کارمندان و اساتید علوم پزشکی و سایر علاقمندان و هنرمندان میتوانند در این جشنواره حضور پیدا کنند.
استقبال از این جشنواره هر سال نسبت به سال گذشته افزایش داشته است. در سالهای گذشته از کشورهایی از جمله آمریکا، آلمان، روسیه، افغانستان، تاجیکستان و ترکیه و سایر کشورها در این جشنواره شرکت کردهاند.
در اینجا داستان «انجیربن» نوشته مژده نادری گرنا کارشناسی ارشد نویسندگی رادیو از دانشگاه صداوسیما و برگزیده بخش ادبی جشنواره دهم سیمرغ را باهم مرور میکنیم:
" انجیر بن "
هر روز آلات دخانش را در میان کش تنبانش جاساز می کرد و به ایوان می رفت،روزی دو بار.صبح بعد از صرف صبحانه و عصر همراه با صرف چای و این عادت زمستان و تابستان ترک نمی شد.به سختی از اتاقش بیرون می آمد و پاکشان به سمت ایوان می رفت و در جای همیشگی،روی کاناپه ی چوبی هجده ساله اش که روکشی سرخ و رنگ پریده داشت می نشست و از زیر چشمی تا جایی که نگاهش سو داشت دور و برش را می پایید و وقتی خیالش از میزان امنیت محیط آسوده می شد،دست به زیر پیراهنش می برد و پاکت و فندک را از مخفی گاه بیرون می آورد و با وسواس خاص خودش سیگار را بر چوب سیگار می نشاند و بر لبانش می گذاشت و فندک می زد و وقتی دودش بلند میشد پکی عمیق به آن می زد و انگار که بار اولش باشد دود را به کامش می فرستاد.هر چند بارها و بارها عترت، همسر همیشه نگران و پرناله اش یا باهار،دختر ته تغاری و عزیز دردانه اش مچش را حین عمل،سربزنگاه گرفته بودند و قصه ی حسین کرد را از بر به گوشش خوانده بودند اما او مردان خان بود و طبق معمول یک گوشش در و گوش دیگرش دروازه! اما او تنها بر اساس تجویز قلب دکترش عمل می کرد و به قول خودش این یکی دو نخ از قیلونش برایش حکم مسکن داشت و آلام بخش دردهایش بود.باهار چند بار با حرص به او گفته بود که اگر واقعا تسکین دهنده است بد نیست که او هم امتحانش کند چون او هم برای خودش کم درد ندارد،اما مردان خان با اینکه از دیدن گل افتادن صورت دخترش خوشش می آمد این قبیل حرف ها را حتی در حد شوخی هم نمیپسندید و به شنیدن آن ابروهایش درهم می رفت و لب بر می چید.با این حال نه باهار، نه عترت که جان بودند و عزیز ونه هیچ احدی توانست مردان خان را از روالش خارج کند.همچنان دو مرتبه در روز،صبح و عصر...
سر همین خود محوری خیلی تاوان داده بود،آخریش هم انگشت کوچک پای چپش که مفت مفت جاکن شده بود و جای خالی اش را نمی شد با هیچ چیزی پر کرد.حتی روی تعریف کردن این شاهکار حماسی اش را برای دوستان و آشنایانش نداشت.واقعا چطور می توانست که با این سطح از بگوید در عصر تکنولوژی و خدمات بالای پزشکی او مسیر خوددرمانی و تجویزهای علفی را پیش گرفته! و آنقدر به درستی غلطش اصرار کرده که همه ذله شدند و نتیجه هم این شد که حالا بنشیند روی کاناپه ی قرمز و زل زل از میان حلقه های دود به این حفره ی عقیم،به این ویل نگاه کند و هر چند دقیقه آهی سوزناک از سینه ی خرابش رها کند که با دود تریاقش برود تا لابه لای برگهای درخت انجیر حیاط که این سالها سخت آلوده ی دردو دود مردان خان شده بود و عادتی ساعت وعده شان.عترت این را فهمیده بود و به باهار گفته بود.باهار بلند به حرف مادرش خندیده بود و این را از علائم پیری و مریض داری می دانست،عترت برای گفته اش دلیل قانع کننده ای نداشت چون این موضوع در زمان غیبت مردان خان اتفاق می افتاد و جز معدود زمانی که مردان خان به دیدار دوستان می رفت و یا یکی دو باری که به دلیل ناپرهیزی کارش به شفاخانه و بستری شدن کشید و چند سفر کوتاه بندرت پیشامد می کرد که مردان خان به الوعده اش وفا نشود! اما یک بار که به اصرار شوهر عمه، مردان خان را به ییلاق بردند آن هم با هزار زبان ریختن صمد آقا و قربان صدقه ی عمه منیر،باهار ناخودآگاه درخت انجیر را زیر نظر گرفت،در ابتدا چیز خاصی به چشمش نیامد اما هر بار که به تعداد کنسل شدن زمانهای قرار اضافه می شد،شکل و وحالت برگها و قامت درخت انجیر،رفیق بیست ساله ی مردان خان دیدنی تر بود.باهار متعجب مانده بود که با اینکه دختر دقیقی ست چطور تا به حال به این موضوع پی نبرده بود؟! واقعا انجیر رنگهایش پریده و قامتش خم شده بود.باهار مستقیم این درک تازه را به روی مادرش نیاورد اما در دل به این تیزبینی مادرش احسنت گفت و حواسش بود که هنگام رجعت پدر،رنگ و رخ یار چه با طراوت و شاداب شد.اصلا از قبل و بعد درخت عاشق عکس گرفت و با مقایسه ی این تغییر احوال بیشتر و بیشتر حیرت کرد.باهار چندباری ناخواسته شنیده بود که مردان خواهان گاهی با خودش حرف می زند .حالا متوجه شد که مردان خان با درخت انجیر گفتگوها داشته و البته ناگفته نماند که مبتلا به دخان مردان خان بودن هم در عمق این رفاقت بی تاثیر نبوده!
باهار سالها بعد در مرور خاطراتش به عترت که حالا گوشهایش هم حسابی سنگین شده بود و همه چیز را اشتباه می شنید،گفته بود که آن آخری ها یک بار در گوشه ای از حیاط خانه که در دید رس مردان خان نبوده و اصلا چشمش آنقدر سو نداشته که تا آن نقطه را ببیند ایستاده و ساعتها به چهره ی تکیده و رنگ پریده ی پدرش نگاه کرده،به خطوط عمیق روی پیشانی اش و دو شیار منتهی به چانه ی سیبی شکلش.ایستاده و به چشمهای خسته پدرش نگاه کرده و قطره اشک درشتی که از وسط پلک پایینش به روی گونه هایش سرخورده را تماشا کرده و دلش سوزن سوزن شده
اما دست بر دهانش گذاشته و انگشتانش را محکم گزیده تا صدایش درنیاید و همچنان ایستاده تا صدای حرف زدن مردان خان را با یارغارش بشنود.مردان خان آهسته لبهایش را تکان میداد،چیزی شبیه به آوا آن هم مقطع مقطع از دهانش خارج می شد.باهار با دقت تمام گوش خوابانده تا تنها توانسته همین جمله را از حرفهای پدرش بشنود،او به درخت انجیر گفته بود:خسته ام،خواب را صدا بزن...عترت در ایوان روی کاناپه ی قرمز بیست ساله نشسته و به روبرو،به سمت راست باغچه ی خانه جایی که قبلا انجیر بن را در خود داشت خیره می شود و از میان پلک پایینش قطره ی درشت اشک روی گونه های لاغر و رنگ پریده اش سر می خورد و در شیار منتهی به خط لبخندش پنهان میشود.
ارسال نظر